شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
شبی خواب از سرم پریده وقتی یه روز استرسی داشته باشم بعدش اینجوری میشم حتی اگر خیلی خسته باشم خوابم نمیبره عصری هم همش تپش قلب داشتم با اینکه در ظاهر همه چیم اوکی بود گشنمم هس ولی دلم نمیخاد چیزی بخورم اصن نمیدونم چن کیلوئم امروز یه جرقه زده شد و حالمو خراب کرد اگر نرم تو فاز بیخیالی میدونم بیچاره میشم صبح زود باید پاشم ولی هنوز بیدارم یه کم اینستا گردی کردم کاش حداقل یه کار مفیدتر انجام میدادم ولی حوصلشو ندارم دلم میخاد بیفایده برم جلو دوس دارم اینجا چیزای جزئی تری از خودم بنویسم از اتفاقات و آدمایی که دور و برم هستن ولی نمیتونم کامنتا بسته س نمیدونم چرا نمی نویسم . . واسه شروع: + یه بنده خداییو دیگه نمی بینم و چه بهتر!( حذف شد )منِ بدبخت هم فکر میکردم شاید دلیلش رفتار منه! شاید زیادی راحتم ولی میدونستم مساله این نیس اون حق نداشت اینجوری رفتار کنه اوایل خیلی بد بود بعد فهمید که من فهمیدم سعی کرد آدمتر باشه یبار بهم گف تو حس ششمت خیلی قویه ..نمیدونم مرض خودآزاری دارم دیگه،اول خودمو مقصر می بینم .. واسه کسی هم نمیتونستم تعریف کنم در هر حال تموم شد. + ببین همینم سانسور کردم !!!
