شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
+نشستم واسه خودم و کارای خونه مونده فقط یه شانسی آوردم غذا از قبل داریم و چی ازین بهتر یه خانمی بود با هم حرف میزدیم یبار گف ما غذای مونده نمی خوریم و شبها هم فقط سالاد،تو دلم گفتم پس راه ما از هم جداس:)) + فونت وبم قاطی کرده و نمیدونم چکنم +درگیر یه بیماری شدم یعنی بودم و خبر نداشتم نمیدونم حرف دکتر تا چه حد درسته ولی بهم گف توی تمام این سالها اینهمه مشکل جسمی برات پیش اومده دلیلش همین بیماری بوده حتی دلیل بستری و عمل شدنم اول سال، داشت گریه م می گرفت وقتی بیرون اومدم دستام میلرزید
جمعه سی ام آبان ۱۴۰۴ ❣
11 ❣ تک عروسِ اوشون ❣
