شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
+دیروز هوا ابری بود و تمام مدت منتظر بارون اما شب فقط یه ذره بارون پر از خاک سهممون شد و تمام امروز هم آفتابی + یه کافه بود یا نمایی بسیار جذاب هر بار از جلوی کافه رد میشدم واقعا دوس داشتم یبار شده برم.. یه صفحه بزرگ،زیبا و روشن که واسه چن لحظه منو جذب خودش میکرد حالا نمیشد یا تنها بودم یا هر چی .بالاخره رفتیم و هیچی اونجوری نبود که انتظارشو داشتم تو ذوقم خورد یه دختره و پسره هم بیرون نشسته بودن سیگار میکشیدن و بوی دودش داخل میومد تا حالا چن تا تجربه کوچیک اینجوری دارم عایا واقعا همه چی اونقدر جذاب نیس که بنظر میاد؟؟ اون لحظه فکر کردم(آرزوی محال) مثلا برم فرانسه برج ایفل رو ببینم یا مثلا برم تاج محل یا کولوسئوم اونجا هم همینجوریه؟! حس و حالم همینطوره؟! ولی فهمیدم هیچ جا اون کافه محبوب قدیمیم نمیشه یه فضای آروم و دنج با نور کم، قهوه خور نیستم ولی وقتی وارد کافه میشی باید بوی قهوه مستت کنه :)) + کلاس زبانو رها کردم یه کم دلتنگش میشم اما با این شرایط روحی جسمی سنی و صد البته مالی بهترین تصمیم بود یکی از بچه های کلاس پیام داد که آرع حیفه و حتما توی خونه ادامه بده ..نمیدونه دارم فکر میکنم کتابا رو بزارم سر کوچه من اصلا آدمِ تو خونه زبان خوندن نیستم توی اینستا چن تا پیج زبان فالو کردم هر باز پست جدید میزارن فقط میزنم بعدی
