شِکَرآنِه






























شِکَرآنِه

یه روح سرگردان فراموشکار

از صبحی هوا ابریه و سرما ریزه میباره

دیروز رفتیم سبزینه به اصرار مستر ن من سرمایی ام این مدت هم ضعیف شدم و دیگه بدتررر

در هر حال رفتیم و مه بود چقدررر زیبااا 😍 یکی دوساعتی هوا اینجوری بود بعدم رفتیم پیاده روی

دامنه کوه کمی راه رفتیم هوا عااالی بود اونجا با خودم گفتم چه خوب شد مستر ن اصرار کرد بیاییم اینجا و اصلا چه خوب که سبزینه رو داریم من از اول با ساخت خونه توی روستا مخالف بودم هیچ علاقه ای نداشتم اما مستر ن دوس داشت بالاخره روستای پدریشه و بچگی زیاد اینجا اومده و از اونجایی که مستر ن مث اوشون یه دنده س کار خودشو کرد خیلی سخت بود بی پولی زیاد کشیدیم رفت و آمد و سر و کله زدن با اوستا و بنا ، بردن مصالح و الی آخر

همه فکر میکردن پول اضافی داریم که می‌خواهیم توی روستا هزینه کنیم ولی واقعا بی پولی و سختی کشیدیم

ذره ذره پیش رفت تا بالاخره تموم شد و خب واسه ما که دور و برمون آدم همدل و همراهی نیس سبزینه جای خیلی خوبیه واسه تنهاییامون

یادمه وقتی داشتیم وسیله می‌بردیم دست تنها بودیم و یبار من چقدر گریه کردم

یبار هم مستر ن رفته بود واسه کاری اونجا، دیر کرد وقتی اومد زخمی و بی‌حال از روی دیوار افتاده بود شانس آوردیم شدید نبود

در هر حال گذشت :)

دیروز وقتی پیاده روی میکردیم یهو یه بز کوهی روی یه تپه سر و کله ش پیدا شد

تمام مدتی اونجا بودیم وایساده بود و ما رو نگا میکرد

مستر ن به شوخی گف اگر ت فنگ داشتم میزدمش بهش گفتم اینو نگو حیف نیس به این قشنگی بعدم اینجوری این بز داره ما رو نگاه میکنه بعید نیس اون داره واسع ما نقشه میکشه :))

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ 21 تک عروسِ اوشون