زنده یاد حسین پناهی






























شِکَرآنِه

یه روح سرگردان فراموشکار

تابه ی جهیزمون یادت میاد

با وفاتر از تو بود

سوخت با آتش فقری که مرا می سوزاند

ساخت با چربی و چرک

هفته و هفت نیمرو

دسته اش آب شد و رنگش رفت

بگذریم

بگذریم از گذر آن همه رویاهایش

حسرت دیدن فِر

پختن پیتزاهایش

گاه گاهی از سر بی تابی

گریه می کرد

ولی تابانه

آتش فقر مرا می بوسید

همزمان با دل من می پوسید

دلِ من، تابه ی رویاهایم

چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۴ ❣ 19 ❣ تک عروسِ اوشون ❣