شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
« شده آيا که غمی ریشه به جانت بزند ؟ شده در خواب ببینی که تو را قرض کند ؟ شده در گوشِ تو گويد که تو را باز تو را…؟ شده آغوش شود تا که هم آغوش شوی ؟ شده یک شب برود تا که رَوی در پی او ؟ به همان حال بگویی که تو مجنونِ منی شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد ؟ که رَوی دیدنِ او تا که کمي شاد شوی که بگويد که تو تعریفِ همان عشقِ منی گره ات باز کُنَد تا که تو بینا بشوي شده اما تو نبودی شده اما که چه دیر : « همه در خواب ولی عشق ِ تو بیدار بِماند من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی که تو رفتی و دلم بی تو همان سنگ شدُ نکند بد بشود آخر ِ این قِصه ی بد 🌿 احمد طیبی
گره در روح و روانت به جهانت بزند ؟ »
بروی وَهم شوی تا که تو را فرض کند ؟
نشوم فاشِ کسی تا که شوم رازْ تو را …؟
گره ات باز کند تا که تو خاموش شوی ؟
که تو فرهاد شوي تا بشوی قصه ی او ؟
به تو بیمار شدم تا که تو درمونِ مني
گره ات کور شود غم به روانت برسد ؟
بروی در بغلش تا که تو آباد شوي
بروی یا نروی هر چه شود جانِ منی
که غمت باز شود تا که تو معنا بشوي
گره ای کور شدم تا که شدی یک دلِ پير
همه پل های دلم بی تو چو دیوار بِماند
همه عاشق شدنم رفت تو منظور ِ منی
همه این عشق رَوَد تا که دلم جنگ شدُ
نکند تلخ شود آخر ِ این غُصه ی بد »
