شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
این چن روز واقعا روزای چرت و بیخودی بودن پریروز رفتم توی پارکینگ و انگشت کوچیکه پام محکم خورد بع لبه تیز یکی از خرت و پرتایی که مستر ن گوشه به گوشه پارکینگ انبار کرده خیلی درد گرفت فکر کردم انگشتمو زخم کرد ولی خدا رو شکر دمپاییم ازین گنده هاس جلوی ضریه رو تا حد زیادی گرفت ولی با این حال پام جوری تا شب درد میکرد که لنگ میزدم تو دلم به مستر ن بد و بیراه گفتم وقتی هم اومد بهش گفتم که اینجوری شده وقتی ابن دمپاییا رو خریدم( چون خوشگل بودن )گفتی عههه اینا چیه !! همین دمپاییا جلوی ضربه رو گرفتن وگرنه صد در صد باید میرفتم بیمارستان دیروز هم بیرون رفتم هر طرف رفتم کارم به سرانجام نرسید خسته و تشنه برگشتم هوا اینقدر گرم بود آخرا داشت حالم بد میشد عصر هم داشتم ظرفای بزرگ رو میشستم یهو برگشتم دیدم عههه آب از چاه کف آشپزخونه زده بیرون و فرش رو خیس کرده یعنی آه از نهادم بلند شد دیگه صبحی فرش رو بردیم حیاط شستیم تا ببینیم این لوله وسط آشپزخونه چی شده دیشب هم رفتیم سوپری یه خرید جزئی کنم دختره فروشنده الان مدت زیادیه اونجا کار میکنه وقتی کارت کشید یه لحظه موند ..گفتم چی شده؟ گف یه صفر بیشتر زدم :/ 🌿 🌿 وَ جهآن رَنجِ بُزُرگیست تُو بِخَند :)
