مآیل به غآفل شدن ز غوغآیِ جهآن






























شِکَرآنِه

یه روح سرگردان فراموشکار

امسال تا الان سعی کردم با آدما ارتباط بگیرم

یه چن مورد امسال پیش اومد که از اونجاییکه شانس کچلم چندان جالب نبودن البته به نظر خودم

یکی مادرِ دوست هیوا که زد و شوهرش مریض شد و دیگه ارتباطمون هم کمتر شده خودم واقعا کشش نداشتم ذهنمو زیاد درگیر میکرد یه چن باری احوال شوهرشو پرسیدم و بعد دیگه حس کردم نمیتونم بپرسم اگه خانمه خودش خواست بهم میگه بعد وقتی حرف میزدیم خانمه خیلی دقیق

میشد معذب میشدم حالا انگار داشتم سوالای کنکور رو میگفتم :))

بعدی خانمه خوشگله بود :))) خوب بودااا ولی

بنظرم خسیس میومد حالا شاید بنده خدا مشکل مالی داشت ولی مثلا با بچه ها میرفتیم بیرون و

پسرش خوراکی میدید و خب بچه ش می‌خواست خانمه عمدن چن قدم ازم عقب میافتاد ! یا مثلا میگفت کارتمو نیاوردم بعد جالبه اصرار بر بیرون رفتن هم از طرف اونا بود

نفر بعدی هم باز خانمه ای بود هر بار منو می‌دید

میگف لباتو ژل بزن صورتتو فلان کن بهمان کن آدم مهربونیه ولی این حرفا زیاد رو مخم بود من خیلی

هنر کنم خودمو همینجوری حفظ کنم نزارم بالا رفتن سن روم اثرشو زیاد نشون بده که اونم نتونستم.. دیگه صورت پلنگی در توانم نیس :))

جالبه بهش میگفتم خودت انجام بده میگف میترسم

شایدم از نظر اونا منم یع سری مشکلات توی رفتارم داشتم در هر حال ارتباط‌ها ادامه پیدا نکرد اگر هم هس نصفه و نیمه

دیگه دیدم بهتره کنج عزلت برگزینم به روال سابق :))

یکشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۵ ❣ 9 ❣ تک عروسِ اوشون ❣