شِکَرآنِه
یه روح سرگردان فراموشکار
دیشب با هیرو دعوا کردم بعضی وقتا دلم میخاد از دستش سر به بیابون بزارم شب هم با همون اعصاب خرد خوابیدم و نصفه شب کابوس دیدم وحشتنااااک یعنی یع چی میگم یه چی میشنوی وقتی با احساس خفگی از خواب پریدم تا چن دقیقه بدنم سنگین بود و بالاخره با بدبختی از جام پاشدم 😑 واقعا خوشحال شدم چشمامو باز کردم بعدش با خودم میگفتم اینی من دیدم مث عذاب جهنمه ببین اون بدبختا چی میکشن راه نجاتی هم ندارن خدا کمکمون کنه نمیدونم شایدم رفتارم با هیرو بد بوده هر کاری میکنم آخرش حس مادر ناکافی بودن یقمو میگیره در هر حال صبحی توی اکسپلور ابنستا یه پستی دیدم که یه آقای جوانی با سر و وضع ژولیده و لباسای پاره نشسته بود کنار بساط اینایی که کتاب میفروشن و همچین غرق خوندن یه کتاب شده بود که نگو کامنت گذاشته بودن که کاش اون کتاب رو براش میخریدی صاحب پیج جواب داده بود که بهش گفتم جواب داده نه جایی که میرم نمیتونم کتاب ببرم بعضی وختا از کتابفروشا کتاب اجاره میکنم و همونجا میخونم ببینید تو رو خدا :( امیدوارم سرنوشتش تا آخر اینجوری نباشه خدایا کاش توی مسیر زندگیش معجزه قرار داده باشی بتونه پیشرفت کنه حتی یه کتابفروشی باز کنه و دست آدما رو بگیره ...چنین باد 🌿 🌿 ﻳﻪ روز ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻢ از ﺟﺎم
ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﺑﻰ ﻛﺴﻮ ﺗﻨﻬﺎم
ﻳﻪ روز ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻢ از ﺟﺎم
راه ﻣﻴﻮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ روﻳﺎم
ﻳﻪ روز ﭘﺎﻣﻴﺸﻢ از ﺟﺎم
ﻣﻴﺪوﻧﻢ ﺧﻮب ﻣﻴﺸﻪ اوﺿﺎم
ﻳﻪ روز ﭘﺎ ﻣﻴﺸﻢ از ﺟﺎم
ﻣﻴﺮﺳﻢ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﻰ ﻣﻰ ﺧﻮام
